
گفت :اون روز گفتی بیا شاید آخرین بار باشه که همه دور همیم ، پشیمون میشی ها ! مگه می دونستی آخرین باره؟ گفتم آره می دونستم ، چون اطمینان داشتم که ما اینقدر خوش شانس نیستیم و دنیا اینقدر مهربان نیست که خوشی های ما بیشتر از این طول بکشه که همه مون جان سالم به در ببریم ...
همه مون جان سالم به در نبردیم ... دوست داشتنی ترین ما ، مظلوم ترین ما ، پاک ترین ما، عاشق ترین ما و در یک کلام بهترین ما رو کشتن ، برای اونی که بیشتر از همه به زندگی کردن مشتاق بود نماز میت خوندیم و دربارانی ترین وپرشکوفه ترین بهاری که به خاطر میارم زیر خروارها خاک دفنش کردیم ، اون آدم غریب رو یه گوشه غریبانه به خاک تازه سبز شده ی اوایل بهار سپردیم و در بهت فکر کردم مگه میشه آخه ؟ اون آدمی که احوال هممه مون رو می گرفت ، اون آدمی که با خوشبینی زیاد همیشه دنبال یه راه حل بود ،و غصه ی هممون رو میخوره مرده و برای مردنش هیچ راه حل سخت و آسونی وجود نداره ....

برچسب:
نویسنده: کارن قربانی