
دیروز در یک غروب رو به شب دهه ی سوم اسفند در اتاقی که شبیه همه چی هست بجز اتاق مشاوره با تراپیستم صحبت می کردم ، اینقدر گفت و گومون عمیق و درست پیش می رفت بود که به سختی می تونستم خودمو کنترل کنم که زیر گریه نزنم ، از ناامیدی وحشتناکی که گرفتارش شدم شروع کردیم ،چیزی که برام جالبه اینه که من هیچ چیزی از این جلسات نیست که خودم میدونم یعنی همه ی این هایی که پیش چشمم میارم خودم همیشه عمیقا می دونستم ولی کاری که برام می کنه اینه که همینو از یه احساس گنگ و محو و قاطی هزار تا چیز دیگه برام جدا می کنه و ناخودآگاه و ذهنیتم رو مستقیم میذاره جلوی چشمم و اجازه میده شفاف و با دید باز ببینمش ، بعد انگار که معجزه میشه بعد انگار همه چی راحت تر میشه ...
دیروز به این نتیجه رسیدم که وزنه ی پدرم اینقدر در ذهن من سنگین شده، اینقدر در جهت تایید شدن توسط پدرم و بقیه تلاش کردم که حتی خیال می کنم آرزوها و خواسته های بابام برای من ، همون خواسته ها و آرزوهای خودم هستن ، در ذهنم مرز بین خواسته های خودم و پدرم اینقدر کمرنگ شده که انگار یکی شده در حالی که هیچ وقت یکی نیستن هیچ وقت نمی تونن یکی بشن فقط فکر میکنم یکی هستن چون خواسته های خودمو به صورت کلی برای خودم محو شدن، دیگه فراموش کردم خودم مستقل از پدرم از زندگیم و برای خودم چی می خوام
یه جمله ی طلایی داشت ، می گفت هر چی بیشتر صحبت میکنی بیشتر و بیشتر متوجه میشم که پدرت سالهای سال تو رو به بندهای مرئی و نامرئی کشیده ، در حالی که فکر میکردی خودتی داری تصمیم میگیریم خودتی داری این طوری فکر می کنی ، ولی در واقع فقط کنترل از راه دور پدرت بودی ولی الان با این اوضاع من فکر می کنم پدرت اماده ست یا در حال آماده شدنه که تو رو رها کنه ولی خودت هم واقعا میخوای رها بشی ؟ ترس از از دختر خوب پدر نبودن ، ترس از تایید نشدن اجازه میده که راهتو جدا کنی و مسیر خودت رو بری؟ پدرت بالاخره مجبوره رهات کنه ولی آیا تو هم واقعا میخوای رها بشی، واقعا میخوای بجای خودت و آرزوهای خودت رو زندگی کنی ؟ ایا حاضری بهاش رو بپردازی ؟

برچسب:
نویسنده: کارن قربانی