
به همين سادگي یادداشت های دختری بنام گندم سه شنبه ها با موری دیروز در یک غروب رو به شب دهه ی سوم اسفند در اتاقی که شبیه همه چی هست بجز اتاق مشاوره با تراپیستم صحبت می کردم ، اینقدر گفت و گومون عمیق و درست پیش می رفت بود که به سختی می تونستم خودمو کنترل کنم که زیر گریه نزنم ، از ناامیدی وحشتناکی که گرفتارش شدم شروع کردیم ،چیزی که برام جالبه اینه که من هیچ چیزی از این جلسات نیست که خودم میدونم یعنی همه ی این هایی که پیش چشمم میارم خودم همیشه عمیقا می دونستم ولی کاری که برام می کنه اینه که همین...
ادامه مطلب